هوای سرد زمستان بود.سوز بر می آمد کوچه خلوت بود وزمین یخبندان.هیچ صدایی نمی آمد

جزصدای چرخ دستی کهنه او وصدای فریادش((نان خشکی،نان خشکی،نمکی)).

برای لحظه ای صدا قطع شد.دخترک با شنیدن صدای فریاد های نکی لای پنجره را باز کرد . دید مرد

 کنار دیواری نشسته وچرخ دستی اش را گوشه ای کشیده.تکه نانی که سالمتر بود را از میان بقیه

نان های کپک زده وخشکیده سوا کرد.درحالی که از شدت سرما دستهایش پینه بسته اش یخ بسته

بود نان را به دندان کشید.

صدای مادر بود:سارا،پنجره رو چرا باز کردی؟بیا دیگه وقت ناهاره.

دخترک پنجره رو بست به طرف میز رفت.

زرشک پلو با مرغ،سالاد،ماست،ترشی، کشک،بادمجان

احساس بدی به دخترک دست داد.دیگر میلی به غذا نداشت. داخل سفره هرچه گشت،خبری از نان

خشک نبود!