آن روز که به سراغم آمد و دست بر شانه ام گذاشت دستش را پس کشیدم و به پیله تنهایی

خود خندیدم. بازآمدودرگوشم نجواکرد باور نمی کردم با آن سردی برخوردم بازهم بیاید.

اما آمدد دستم را گرفت وهدیه ای به من دادورفت بازکردم وخواندم دعایی ونمازی برای رفع غصه وغم

اشک لبهایم را شور کرد به خود گفتم مرجان تو ازکجا می دانستی که زندانی غم هستم؟

آخه او دوستم بود.